موضوع: "حال خوب"

بهشتِ تهران

نوشته شده توسط سنابانو در 1396/10/01  •  2 نظر »

بسم الله
سیدالکریم برای تهرانی‌ها، یک نفس عمیق است.
یک نفس از ته ته ته ته وجود…

انگار همه هوای دودآلود، غبارآلود، گناه‌آلود را کنار می‌گذاری و تا بهشت می‌روی…

یادتان باشد، اگر تا آلوده‌ترین شهر کشور آمدید، این بهشت را از دست ندهید…

151397062220171222_224944.jpg

اشتراک گذاری این مطلب!

اِشنوگِل

نوشته شده توسط سنابانو در 1396/09/28  •  2 نظر »

بسم الله
روایتی است از ماهی‌های خَیِّن، غواص‌های شهید، شهدای زنده‌به‌گور شده…
داستانی است از داوطلبان جنگ، دلیران رزم، دستان‌بسته، چشمان‌منتظر

از دست ندهید از روایت نرم، ساده را…
_____________________
پ.ن1: اکران محدود، سالن‌های کم تعداد، سانس‌های بدون تماشاگر…
اگر توانستید بروید، بروید…
باید از کالاهای فرهنگی خوب دفاع کرد.
پ.ن2: می توانید سینماهای اکران کننده در کل کشور را در این سایت ببینید.
https://www.cinematicket.org/?p=nfilmdetail&fid=1435&fileid=2190&%D8%A7%D8%B4%D9%86%D9%88%DA%AF%D9%84

15136542193852_2.jpg

اشتراک گذاری این مطلب!

زیر چرخ های تو

نوشته شده توسط سنابانو در 1396/07/18  •  2 نظر »

بسم الله
مهم نیست چرا الان به جای دو پای سالم، 4 تا چرخ زیر پاهایت است
مهم نیست از کی داری این مشکل را بر دوش می کشی،
مهم نیست چند وقت است که نمی دانم چه کار خوبی کرده ام، که خدا تو را سر راهم قرار دارد،
برایم فرق نمی کند که تو را کجا دیدم،
از کجا وارد قلبم شدی،
کجا دیگر نتوانستم به تو فکر نکنم…
*
دنیا زیر چرخ های تو حرکت می کند،
مشکلات، لای ترمزهای ویلچرت گیر می کند و نمی تواند جلوتر بیاید،
همه موانع حکم سیبل تفنگ ات را دارند و یکی یکی از پا در می آیند…
اما
نگذار
غم ها، حسرت ها، بی وفایی ما آدم های سالم، از پا درت بیاورد…قوی باش، مثل قبل
مثل جوانه ای که تازه در گلدان پشت پنجره کاشته ای و هر روز سلامش می کنی…
دنیا، دنیاست، محل گذر، پست ترین خلقت خدا…
مطمئنم، در جهان باقی، شما ها خیلی جلوتر از ما حرکت می کنید،
بهشت زیر چرخ های توست!
شک نکن…
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای دوست عزیزم، مربی مهربانم، رفیق شفیقم که این روزها وقتی کنار هم راه می رویم، هر چند قدش به شانه هایم نمی رسد، اما روحش خیلی بزرگ است. با ویلچرش که حالا بخشی از وجود اوست، خیلی بهتر از پاهای من، کار می کند، زندگی می کند و قدم بر می دارد…
اما ما آدم های به ظاهر سالم، نه تنها فکر او و امثال او نیستیم، بلکه آنقدر زندگی را برایشان سخت کردیم که گاهی آرزو می کند…

امیدوارم زمان با هم بودنمان به ابدیت برسد.

150760389363262.jpg

اشتراک گذاری این مطلب!

دیدار

نوشته شده توسط سنابانو در 1396/06/24  •  ارسال نظر »

بسم الله
یکی یکی می گذرد، روزها، ساعت ها، دقیقه ها و ثانیه ها برای رسیدن به او، از هم سبقت می گیرند، هنوز کوله بارم را نبسته ام. چقدر دوست دارم به سبک جوانی با یک لباس و یک کیف راهی می شدم، سبک بار و سبک حال. بار سنگین، روح، ذهن و فکر آدمی را هم سنگین می کند، دلم می خواهد می رفتم با حداقل لباس و اندک توشه، اما چه می شود کرد که زندگی مادی، دست و پای سبک باری را می بندد و گذر زمان، آن را در گوشه ای محبوس می کند.
همه می دانند، اولین مقصدم، حرم است، از لابلای پیچ و خم های شهر، زمانی که گنبد طلایی رنگ بانو، نمایان می شود، بی اختیار اشک شوق و حسرت و وصال، درهم می آمیزند و هوای دلم را بارانی می کند. همان اندک بار را هم به امانتداری حرم بانو می سپارم و آسوده خاطر و خیال، مسیر رسیدن پیش می گیرم.
زمان برایم در حریم بانو، زمان دل است…اینجا ثانیه ها رنگ می بازند و ساعت ها نمی توانند عرض اندام کنند. اما باید برای رسیدن به مقصد، تعجیل کرد. مقصد بعدی، حریم جمکرانی آقاست. وقتی از دور گنبد فیروزه ای، رخ می نماید، فقط یک نوا، بر لبم جاری می گردد: یا ایها العزیز مسنا و اهلنا الضر…
قدم به حریم امن و محفلی صمیمی می گذارم که قرار است محل پیوند مجازی ها شود، دوست دارم از همان ابتدای ورود، با همه دوست شوم، همه را بشناسم، با همه شان هم کلام شوم. دوست های مجازی را محکم کنم و به دوستی های حقیقی دل ببندم.
یک زمانی عاشق گمنامی بودم، از همان سال ها که تازه قدم در دنیای کلمات و جملات گذاشتم و صفحات مجازی برایم اولین امانتدار بودند. هر جا، با یک نام، از ریحانه و کوثر تا ورودی 84 و قاصدک و ستاره و… دوست داشتم گمنام خوانده شوم، با نوشته هایم قضاوت نشوم و نوشته ها بدون پیش داوری، اثرگذار شوند، نوشته ها هم سرنوشت خودشان را پیدا کنند. حتی قرارهایم با همان نام ها می گذاشتم، نامه هایم را به نام دیگری امضاء می کردم و گاهی آنقدر در قالب مجاز فرو می رفتم که حقیقت را گم می کردم. گاهی هم می ترسیدم از قضاوت دیگران، برچسب های بی ربط و حتی فحش شنیدن، بد و بیراه گفتن.
اما این روزها، دوست دارم خودم باشم. با همه نوشته هایم قضاوت شوم. تک تک نوشته هایم، بخشی از وجودم است و آن ها بدون من، معنای واقعی خودشان را درنمیابند.
کاش هیچ وقت حقیقت را لابلای مجازها، گم نکنیم…
از همین الان، به فکر لحظه جدایی ام…

15055865824bc724cc0d0b843e9e68007918a71353.jpg

اشتراک گذاری این مطلب!

خط خووووووب

نوشته شده توسط سنابانو در 1396/06/17  •  ارسال نظر »

بسم الله
تا الان که چند صباحی است که از دهه سوم زندگی عبور کرده ام، خیلی ها با دیدن این صفحه، لبخند روی لبانشان آمده و لب به تحسین گشوده اند: چقده خوش خط!
*
آقای زرندی نیا، کارمند اداره ثبت احوال حوزه 1 شمیران، می توانست مثل خیلی از آدم ها، خیلی از همکارانش، وقتی یک کار اداری ساده تکراری دارد، از کنارش عبور کند، اما نخواست. حتی همان کار ساده اداری را، وقتی برای بار دهم، صدم انجام می داد، با دقت و حوصله و سر فرصت این کار را می کرد. حتی چند سال بعد، برای تغییر روال، با جوهر بنفش و مهر صورتی، شناسنامه مشق می کرد.
خدا رحمتش کند، حفظش کند که چنین اثراتی از خود به جا گذاشت،
کاش قدر یک کارمند خوش ذوق و خوش خط ثبت احوال، که شاید حتی سواد دانشگاه هم نداشته، دعاهای خوب پشت سرمان باشد.
کاش قدر یک مآمور اداره ثبت، همه کارهایمان را به نحو احسنت انجام دهیم،
کاش…150487917520170908_174729.jpg

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3