روحش شاد

نوشته شده توسط سنابانو در 1396/09/12

بسم الله
کتاب فارسی سوم دبستان، 3 گل داشت. زرد و نارنجی و قرمز…
یادم نیست صفحه چند کتاب بود که داستان فداکاری دهقانی را خواندیم که در یک شب سرد زمستانی، در یکی از سردسیرترین مناطق ایران، لباس گرمش را آتش زده تا جلوی قطاری را بگیرد که در چند متری اش، کوه ریزش کرده است…
ما در کتاب خواندیم. ریز علی خواجوی با لباسش مشعل درست کرد، و توانست قطار را متوقف کند و مسافرین از او تشکر کردند.
اما سال 85، وقتی دهقانِ ساده فداکارِ کتاب فارسی پیدا شد، روایت اصلی را تعریف کرد.
کتم را آتش زدم، با حرکت مشعل، قطار توقف نکرد، مجبور به شلیک چند تیر هوایی شدم. مسافرین با عصبانیت از قطار پیاده شدند و مرا به باد کتک گرفتند… مدتی طول کشید تا فهمیدند ان تیرهای هوایی را برای چه شلیک کردم. تا مدت ها مریض بودم و سینه پهلو کردم…
ازبر علی حاجوی دهقان بی ادعای سال های جوانی که فقط به زبان ترکی حرف می زند، دیروز در بیمارستان امام رضای تبریز، روح بزرگش به ابدیت پیوست،

درسش را حذف کردند،
خودش هم رفت…
اما نام و یادش خواهد ماند.
اگر کارنامه اعمالش، فقط همان یک کار خوب را هم داشت، برایش کافی بود.
روحش شاد
برای ما هم دعا کن…

اشتراک گذاری این مطلب!
 
 
مسابقه راوی مهر