موضوع: "یک آدم"

بهشتِ تهران

نوشته شده توسط سنابانو در 1396/10/01  •  2 نظر »

بسم الله
سیدالکریم برای تهرانی‌ها، یک نفس عمیق است.
یک نفس از ته ته ته ته وجود…

انگار همه هوای دودآلود، غبارآلود، گناه‌آلود را کنار می‌گذاری و تا بهشت می‌روی…

یادتان باشد، اگر تا آلوده‌ترین شهر کشور آمدید، این بهشت را از دست ندهید…

151397062220171222_224944.jpg

اشتراک گذاری این مطلب!

روحش شاد

نوشته شده توسط سنابانو در 1396/09/12  •  2 نظر »

بسم الله
کتاب فارسی سوم دبستان، 3 گل داشت. زرد و نارنجی و قرمز…
یادم نیست صفحه چند کتاب بود که داستان فداکاری دهقانی را خواندیم که در یک شب سرد زمستانی، در یکی از سردسیرترین مناطق ایران، لباس گرمش را آتش زده تا جلوی قطاری را بگیرد که در چند متری اش، کوه ریزش کرده است…
ما در کتاب خواندیم. ریز علی خواجوی با لباسش مشعل درست کرد، و توانست قطار را متوقف کند و مسافرین از او تشکر کردند.
اما سال 85، وقتی دهقانِ ساده فداکارِ کتاب فارسی پیدا شد، روایت اصلی را تعریف کرد.
کتم را آتش زدم، با حرکت مشعل، قطار توقف نکرد، مجبور به شلیک چند تیر هوایی شدم. مسافرین با عصبانیت از قطار پیاده شدند و مرا به باد کتک گرفتند… مدتی طول کشید تا فهمیدند ان تیرهای هوایی را برای چه شلیک کردم. تا مدت ها مریض بودم و سینه پهلو کردم…
ازبر علی حاجوی دهقان بی ادعای سال های جوانی که فقط به زبان ترکی حرف می زند، دیروز در بیمارستان امام رضای تبریز، روح بزرگش به ابدیت پیوست،

درسش را حذف کردند،
خودش هم رفت…
اما نام و یادش خواهد ماند.
اگر کارنامه اعمالش، فقط همان یک کار خوب را هم داشت، برایش کافی بود.
روحش شاد
برای ما هم دعا کن…

اشتراک گذاری این مطلب!

صبح شهادت

نوشته شده توسط سنابانو در 1396/08/26  •  4 نظر »

بسم الله
برادر کوچکتر دوستم بود.
با ما بزرگ شد،
قد کشید،
دانشگاه رفت،
گواهینامه گرفت،
ازدواج کرد،
و دیروز
رفت…

خبر شهادتش، مبهوتم کرد و حسرت زده، نگاهم را بدرقه راهش کردم.
آقا مرتضی
دست مریزاد
خوب وقتی پر کشیدی…
سلاممان را به عمه جان، به حضرت ارباب برسان. دعا کن برای دل مادرت، خواهرت، همسرت و آن هایی که بی تو ماندند، دعا کن بی تو در این راه ثابت قدم بمانند…
اللهم ارزقنا شهادة فی سبیلک

 

1510888225sobhe-shahadat.jpg

اشتراک گذاری این مطلب!

بابای خوب ما

نوشته شده توسط سنابانو در 1396/07/29  •  3 نظر »

بسم الله
سه سال پیش بود، یک هفته قبل از ماهِ عزا، همه مان سیاه پوش شدیم…
بالاخره بعد از 8 ماه، صبر، تحمل، تلاش، دعا، ختم، نذر و… بابایمان ما را تنها گذاشت.
استادی بزرگ، پدری مهربانی، اسوه ای خستگی ناپذیر…
از دانشگاه تهران تا حرم سیدالکریم بدرقه شان کردیم. همه بچه ها آمده بودند، رو برمی گرداندی، همه آشنا بودند با چشمانی گریان، خسته، ناامید، حسرت زده…
*
غم، با گذشت زمان، کهنه می شود، اما فراموش نمی شود.
عادت می شود، اما داغی اش کم نمی شود.

پدر عزیز
دعایمان کنید ما بچه های مکتب جعفری، قدم جای پای شما بگذاریم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این عکس مال ده سال پیش است. جشن فارغ التحصیلی مان از دانشگاه امام صادق (علیه السلام)
دکور جلوی میز حاج آقا، کتابی است از جنس یونولیت، ساخته دستهایم…
چقدر این عکس را دوست دارم، هر چند کیفیت مطلوبی ندارد.

1508564989img_34.jpg

اشتراک گذاری این مطلب!